|
چو به دوست می سپردم به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی |
ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم 
مانده با چشمان من دودی بجای دودمانم
ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آوخ قرن ها راه است از من تا زمانم
ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم
ها ... شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم
می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاری باغ ها و این زمستانی بیابان
ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟
سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من
درد را حس می کنم در بند بند استخوانم
می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم
خیره بر خاکم که می بینم زکرت زخم هایم
می شکوفد سرخ گل هایی شبیه دوستانم
می زنم لبخند و بر می خیزم از خاک و بدینسان
می شود آغاز فصل دیگری از داستانم
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت توسط سارا |
ازش پرسیدم : دوستی برای تو چه مفهومی داره ؟ گفت : دوستی خیلی ارزشمنده و هیچ وقت از بین نمیره، حتی اگه تو ازدواج کنی یا حتی اگه من ازدواج کنم ! ... تا اینکه یه روز با یکی آشنا شد و این دوستی ارزشمند، کم رنگ و کم رنگ تر شد دیگه نه سلامی کرد نه سراغی گرفت. به تازگی ازدواج کرد و رفت ... الان از اون دوستی فقط یه دنیا حرف و یه عالمه خاطره باقی مونده، اونم فقط برای من ! نوشته شده توسط خودم
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت توسط سارا |
خواهم آنگونه بپیچد به بر و دوش تو دستم که تو پندار کنی شاخه نیلوفر مستم 
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت توسط سارا |