هرگز آرزو نکردم یک ستاره در سرابی آسمان شوم یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم هرگز از زمین جدا نبوده ام با ستاره آشنا نبوده ام روی خاک ایستاده ام با تنم که مثل ساقه ی گیاه باد و آفتاب و آب را می مکد که زندگی کند بارور ز میل بارور ز درد روی خاک ایستاده ام تا ستاره ها ستایشم کنند تا نسیم ها نوازشم کنند ...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت توسط سارا |
معشوق من انسان ساده ایست انسان ساده ای که من او را در سرزمین شرم عجایب چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت در لابه لای بوته هایم پنهان نموده ام
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت توسط سارا |
بیا تا با هم از این می بنوشیم
به یاد هم چرا؟ با هم بنوشیم به خود گاهی نظر کردن حلال است نترس آیینه من بی سوال است بیا آیینه باش نیست چیزی چرا از نیمه خود می گریزی؟ سکوتم را تو خود معنا کن ای دوست برایش پاسخی پیدا کن ای دوست
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت توسط سارا |
یادش بخیر پاییز
با آن توفان رنگ و رنگ که بر پا، در دیده می کند چو پار سال خاموش خود منم ! مطلب از این قرار است: چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال در سینه ، در تنم ! ((شاملو))
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت توسط سارا |
روزی که حوا سیب ممنوعه را چید، گناه بوجود نیامد
آن روز یک فضیلت پر شکوه به دنیا آمد:
" نا فرمانی "

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت توسط سارا |
گرگ هاری شده ام هرزه پوی و دله دو شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز می دوم ، برده ز هر باد گرو چشم هایم چو دو کانون شرار صف تاریکی شب را شکند همه بی رحمی و فرمان فرار گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعلهء چشم تو سیاه تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم آه ، می ترسم ، آه آه می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق که تو خود را نگری مانده نومید ز هر گونه دفاع زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی پوپکم ! آهوکم چه نشستی غافل ؟! کز گزندم نرهی گر چه پرستار منی پس از این دره ی ژرف جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه پشت آن قله ی پوشیده ز برف نیست چیزی ،خبری ور تورا گفتم چیزه دگری هست ،نبود جز فریب دگری من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم منشین با من و با من منشین تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟ تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من چه جنونی ، چه نیازی چه غمیست یا نگاه تو ،که پر عصمت و ناز ، بر من افتد ؛ چه عذاب و ستمی است دردم این نیست ولی ، دردم این است که من بی تو دگر از جهان دورم و بی خویشتنم پوپکم ! آهوکم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم مگرم سوی تو راهی باشد چون فروغ نگهت ورنه دیگر به چه کار آیم من بی تو چون مرده ی چشم سیهت منشین امــــــا با من ، منشین تکیه بر من نکن ای پرده ی طناز حریر که شراری شده ام پوپکم ! آهوکم گرگ هـــاری شده ام " اخوان ثالث "
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت توسط سارا |
چرا عاشقان را نصیحت کنیم
بیایید از عشق صحبت کنیم تمام عبادات ما عادت است به بی عادتی کاش عادت کنیم پراکندگی حاصل کثرت است بیایید تمرین وحدت کنیم وجود تو چون عین ماهیت است چرا باز بحث اصالت کنیم رعایت کن آن عاشقی را که گفت: " بیا عاشقی را رعایت کنیم "
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت توسط سارا |
به سفیدی صورتش نگاه کردم،
به چشمای بی نورش،
نمی تونست حرف بزنه اما من تو نگاهش می خوندم که می گفت : پشیمونه
اما دیگه فرصتی واسه گفتنش نداشت و فقط نگاه می کرد.
یاد آخرین دیدارمون افتادم که خیلی ساده رفت بی هیچ فرصتی برای خداحافظی . . .
هنوزم نمی دونم چرا رفت !
وقتی رفت نگاش سرد بود و لباش رو با سکوت تلخ و عذاب آور دوخته بود
رفت ... آره رفت حتی برنگشت تا نگاهم کنه.
الان دوباره روبرومه اما هنوزم نگاهش سرد و بی روحه و لبانش هنوز هم بسته،
تنها تفاوتش با اون موقع اینه که ته نگاهش یه پشیمونی موج میزنه و رو لبانش واژه های تاسف ماسیده
اما دیگه دیر شده، خیلی دیر
دیگه هیچ فرصتی واسه بیانشون نداره
اون رفت واسه همیشه ی همیشه . . .

نوشته شده توسط خودم![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت توسط سارا |
زندگی خیلی خیلی زیباست اونی که زشته (( تویی عزیزم )) 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت توسط سارا |