گذشت زمان من را هم خاطره کرد
من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا، جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
دگر بارت چو بینم شاد بینم، سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر هنگام دیدار به آیینی دگر آیی پدیدار
(( هوشنگ ابتهاج ))
....................................
بهار عاشقان رخسار یار است
که هر جا نوگلی باشد بهار است
.................................
دل چو غنچه من نشکفد به بوی بهار
بهار من بود آنگه که یار می آید
درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
درس دوم: يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!
نور مهتاب یه شب تابستون
دستای سرد تو توی دستام
میگذشتیم با هم از آن کوچه
شعر کوچه میخوندی توی گوشم
توی گوش من یه صدا بود
یه صدای آشنا بود که میگفتش
"حذر از عشق تو هرگز نتوانم"
نتوانم
توی گوش من یه صدا بود یه صدای آشنا بود
که میگفتش سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
با هر ضربه دستم روی گیتار شکسته ام
میخوام که بگویم هنوزم عاشقت هستم
با هر نغمه این ساز
هزار خاطره دارم
میخونم و میگم هنوزم دوستت میدارم
هنوزم دوستت میدارم، هنوزم دوستت میدارم
با تو گفتم بی تو هرگز زین پس نگذرم زآن کوچه تک و تنها
ما اکنون میگذزیم با هم از آن کوچه، کوچه ما
تا تو هستی در کنارم نمیتونم نمیخونم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
با هر ضربه دستم روی گیتار شکسته ام
میخوام که بگویم هنوز عاشقت هستم
با هر نغمه این ساز
هزار خاطره دارم
میخونم و میگم هنوزم دوستت میدارم
خواننده این شعر: فرهاد
اگر ماه بودم به هر کجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر هر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می شکستی مرا می شکستی
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
بر درش برگ گلی می کوبم
ای یار خانه دوستی ما اینجاست
تا که دیگر نگوید سهراب،
خانه دوست کجاست ؟
من با ابری که تو چشمات رفاقت میکنم
از دو چشم خیس بارون یادت میکنم
از غم تو ترانه ها شکایت میکنم
به همین حس حسادت دارم عادت میکنم
حتی به هوا حسادت میکنم
به صدای پا حسادت میکنم
من به نوری که تو دستاته حسادت میکنم
واسه دیدنت به آئینه رفاقت میکنم
دیروزها کسی را دوست می داشتی
این روزها دلتنگی
این روزها تنهایی، تنها...
همه عمر ما به همین سادگی گذشت
کاش یکبار دیگر می دیدمت
از نگاه خیره مردم نهان
در سرای خلوتی تنها و مست
بی خبر از رنج و غوغای جهان
دیدگان قهوه ای رنگ تو، باز
خیره می شد در دو چشم مست من
تا ز سحر آن نگاه آتشین
آگهی یابی ز راز و رمز من
کاش یکبار دیگر آواز تو
با کلامی خوش به گوشم می رسید
تا که نامم بر لبت می رفت آه...
دل درون سینه ناگه می تپید
در میان حلقه بازوی خویش
می فشردی پیکرم را گرم گرم
باز هم آشفته می کردی ز مهر
از نوازش هایت آن گیسوی نرم
با بهارانی که می آید ز راه
آرزو دارم که باز آیی تو باز
ای همه عشق و امید و شور دل
جان من می سوزد در شوق نیاز
بازگرد ای مهربان نازنین
تا بسوزد خاطر شاد حسود
گفتگو کن همچو من از مهر پاک
بی محبت زندگانی را چه سود؟
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد
گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي
چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجباريست
هيچ كس براي هيچ كس نيست
بيا خود ببيني
روزگار
چه حيله ها دارد
بيا كه ببيني
رفيق چه مارها
در آستين دارد
بيا كه ببيني تلاش
براي ماندن نيست
بيا كه ببيني
هيچ كس
براي هيچ كس نيست
بيا كه ببيني
وسعت روح
به قدر يك كف دست است
بيا كه ببيني
فطرت آدمي
چقدر پست است
زن مدل هارد ديسک: همه چی يادش میمونه، تا ابد
زن مدل رم (RAM): از دل برود هر آن که از ديده برفت!
زن مدل ويندوز: همه میدونن که هيچ کاری رو درست انجام نمیده، ولی کسی نمیتونه بدون اون سر کنه
زن مدل اکسل: میگن خيلی هنرها داره ولی شما فقط برای چهار نياز اصلیتون ازش استفاده میکنين
زن مدل اسکرين سيور: به هيچ دردی نمیخوره ولی حداقل حوصله آدم باهاش سر نمیره
زن مدل سِروِر (Server): هر وقت لازمش دارين مشغوله
زن مدل مولتیمديا: کاری میکنه که چيزهای وحشتناک هم خوشگل بشن
زن مدل سیدی درايو: هی تندتر و تندتر میشه
زن مدل ئیميل: از هر دهتا چيزی که میگه، هشتتاش بیخوده
زن مدل ويروس: به نام «عيال» هم معروفه. وقتی که انتظارش رو ندارين، از راه میرسه، خودش رو نصب میکنه و از همه منابعتون استفاده میکنه.
اگر سعی کنين پاکش کنين، يک چيزی رو از دست میدين،
اگه هم سعی نکنين پاکش کنين، دار و ندارتون رو از دست میدين!
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دست های تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
آری تو میتوانی
به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آن چه را می بخشی
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آئینه بهشت ما، آه...
پیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از این دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
لعنت به سفرکه هر چه کرد او کرد
اخوان ثالث
دیگر آواز مخوان، دیگر آواز مخوان در گوشم
لبم از خنده تهی
دلم از غصه پر است
امشب این جام سرشکی است که من می نوشم
امشب این عشق بزرگی است که من
در فراموشی آن می کوشم
امشب این دست من است
دست لرزان من است
کاندرین پرتو شمع
کفن عاقبتی می دوزد
امشب این قلب من است
قلب خونین من است
که در این ظلمت آواره شب
کفن دوخته را می پوشد
دیگر آواز مخوان در گوشم
بنگر در ته این گور سیاه خفته ز غم خاموشم
در خلوت و در خانه من جای تو خالی
کنج دل دیوانه من جای تو خالی
پیمانه به کف، می به قدح باز دلم تنگ
ای دلبر مستانه من جای تو خالی
دور از تو دل غم زده ام بی کس و تنهاست
ای محرم کاشانه من جای تو خالی
از فتنه چشمان تو پا تا به سرم سوخت
ای دلبر فتانه من جای تو خالی
ای آنکه شده خانه من از دست تو ویران
در خانه ویرانه من جای تو خالی
تو به تکرار صدا می مانی
به گلی گمشده در فصلی سرد
و زمین سنگ صبور دل توست
راز روییدن و بودن با اوست
تو همان شبنم سرخی
که سحرگاهان با دست نسیم بوسه می کاشت به پیراهن باغ
در دل ثانیه ها چه بگویم تو همان " حادثه ای "
با که باید گفت؟
باز امشب مثل هر شب کوچه خالی، خانه خالی...
قلبهامان سرد
دستهامان در شیار روزنی پر درد
فکرهامان در سکوت لحظه های دور محصورند
با که باید گفت؟
قصه شیرین دستان سپید آشنایی را
با که باید گفت؟
غصه اندوه شب های سیاه بی پناهی را
با کدام آواز؟ با کدامین حرف؟ با کدام آهنگ حزن انگیز؟
باز امشب کوچه خالی...
خانه خالی...
قصه اندوه خود را با که باید گفت؟
با که باید گفت؟
در نهان به کسانی دل می بندیم که دوستمان ندارند
و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم
شاید این است دلیل تنهایی ما
می گذشتیم از میان کوچه ها
رازگویان هر دو غمگین هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا
تکیه بر بازوی من میداد گرم
شعله ور از سوز خواهش های تنش
لرزشی بر جان من می ریخیت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهیز و شرم
برق می زد آرزوئی دلنشین
در دل من، با همه افسردگی
موج می زد اشتیاقی آتشین
زیر نور ماه، دور از چشم غیر
چشم ها بر یکدیگر می دوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب ناگفته ها می سوختیم
نسترن ها از سر دیوارها
سر کشیدند از صدای پای ما
ماه، می پاییدمان از روی بام
عشق، می جوشید در رگهای ما
سایه هامان مهربان تر، بی دریغ
یکدیگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای با صد ملال
دست از آغوش هم بر داشتند
باز هنگام جدایی سر رسید
سینه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشک ها بر روی رویاها نشست
چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید
نسترن ها سر به زیر انداختند
ماه را ابری به کام کشید
تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی می خواستم دلخواه خویش...
قرار می گذارند که دیوانگی چشم بگذارد .
همه می روند قایم می شوند،دیوانگی شروع به شمارش می کند یک ، دو ...
حقیقت میرود پشت ابرها قایم می شود
دروغ می رود زیر یه تخته سنگ،
صداقت می رود در اعماق دریا،
عشق می رود پشت بوته گل سرخ
و حسد میرود جایی همون نزدیکی ها قایم می شود تا بتواند از کار همه سر در بیاورد!
.....
دیوانگی شروع به گشتن می کند،
حقیقت را از پشت ابر،
دروغ را از زیر سنگ،
صداقت را از اعماق دریا
و حسد را از همان نزدیکی ها پیدا می کند، اما عشق؟
حسد که نمی توانست ببیند که عشق این بازی را ببرد در گوش دیوانگی می گوید که عشق کجا قایم شده است.
دیوانگی با خوشحالی می رود سمت بوته گل سرخ و با شدت گل سرخ را تکان می دهد و می گوید: پیدایت کردم...
اما چون گلها را با جنون و دیوانگی تکان می دهد خارهای گل به چشمان عشق فرو می رود و
عشق کور می شود
دیوانگی که از کاری که کرده بود ناراحت می شود به عشق می گوید غصه نخور من تا آخرین روز جهان راهنمای تو خواهم ماند و همیشه در کنارت می مانم.
از آن زمان عشق و دیوانگی همیشه در کنار هم هستند.
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
.......
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دوروئی و جفای ساکنان خاک
که این چنین به قلب آسمان نهان شدید؟
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک
......
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب کشیده اید
ای ستاره ها کزان جهان جاودان
روزنی به سوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
عهد بستم که اگر بوسه دهی توبه کنم
که دگر بار زین خطاها نکنم
بوسه دادی و چو برخواست لبت از لب من
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم
باید آهسته نوشت
با دل خسته نوشت
با لب بسته نوشت
گرم و پر رنگ نوشت
تا بدانند همه
تا بخوانند همه
که اگر عشق نباشد
دل نیست...
الفباي موفقيت
الف) اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزو
ب) بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم
پ) پويايي براي پيوستن به خروش حيات
ت) تدبير براي ديدن افق فرداها
ث) ثبات براي ايستادن در برابر بازدارندهها
ج) جسارت براي ادامه زيستن
چ) چارهانديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه
ح) حقشناسي براي تزكيه نفس
خ) خويشتنداري در برابر تهمتها و ناسزاها
د) دورانديشي براي تحمل زندگي
ذ) ذكرگويي براي اخلاص عمل
ر) رضايتمندي براي احساس شعف
ز) زيركي براي مغتنم شمردن لحظهها
ژ) ژرفانديشي براي شكافتن علتها
س) سخاوت براي گشايش در كارها
ش) شايستگي براي لبريز شدن در اوج
ص) صداقت داشتن
ض) ضرر را تحمل كردن
ط) طهارت و پاكي نيات در راهي كه قدم برداشتهايم
ظ) ظلم نكردن و مظلوم نبودن
ع) عمل به دانستهها
غ) غيرت نسبت به اهداف
ف) فكر بزرگ در سر داشتن
ق) قدرشناسي نسبت به همه
ك) كمالگرايي
گ) گذشت
ل) لزوم ايمان به قدرت لايزال
م) مشكلات را شكلات ديدن
ن) نداشتن ترس و هراس از تلاش
و) وابسته پنداشتن موفقيت خود فقط به دو نفر (خدا و خودمان)
ه) هدف مناسب و دقيق داشتن
ي) يافتن راه درست براي رسيدن به هدف
ارسال شده توسط مشکی پوش عزیز![]()
ما که با درد آشنا، وز خویشتن بیگانه ایم
بهر خلق افسانه می خوانیم و خود افسانه ایم
گرچه صد پروانه را شمعیم از سوز درون
صد هزار شمع را از شمع جان پروانه ایم
در میان مردمان بیگانه بودیم از نخست
تا زمان بر ما سر آید، همچنان بیگانه ایم
ترک این غافل نمایی کی کنیم ای غافلان
شهر، شهر عاقلان است ور نه ما دیوانه ایم
در حق ما هر گروهی را گمانی دیگر است
کس ندانست این که ما گنجیم یا ویرانه ایم
" مسعود فرزاد "
به که پیغام دهم؟
به شباهنگ که شب مانده به راه یا به انبوه کلاغان سیاه؟
به که پیغام دهم؟
به پرستو که غمین ترک کند خانه خویش یا به مرغان نکوچیده مرداب گناه؟
به که پیغام دهم؟
دست من دست تورا می خواهد چشم من موی تو را می جوید
لب من نام تو را می خواند پای من راه تو را می پوید
به که پیغام دهم؟
بی تو از خویش تنفر دارم
دل من باز تو را می خواند
به که پیغام دهم؟
به که پیغام دهم؟
درون سینه ام صد آرزو مرد
گل صد آرزو نشکفته پژمرد
دلم بی روی او دریای درد است
همین دریا مرا در خود فرو برد
| Design By : Night Melody |














