گذشت زمان من را هم خاطره کرد
من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...
دلتنگ شده ام ، از زمانی که دور مانده ام
هر دفعه که می روم ، سخت تر می شود
اگر حق انتخاب داشتم ، می ماندم
نمی توانم منتظر بمانم
و کارهایی که انجام خواهم داد را تصور کنم
این برای کسی که به عشق نیاز دارد ، خیلی طولانی است . . .
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی در درونم های و هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد
شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید، دوستش دارم نمی دانی؟
روزها رفت و من دیگر خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
با تشکر از مشکی پوش عزیز
قصه عشق دروغین مرا ای مرد باور کرده ای؟
باز با یک دوستت دارم فریبت داده ام؟
باز با یک عاشقت هستم تو را از اوج خود خواهی به خاک افکنده ام؟
یادت آید گفته بودم قصه عشق مرا نشنیده گیر؟
گریه های گاه و بی گاه مرا نادیده گیر؟
ساغر عشقم پر از زهر است بر سنگش بزن
" با جفایت دیده بنشستن خطاست "
" بر فریب خورده دل بستن خطاست "
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ٬بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست٬بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست٬بخند
صبح فردا به شبت نيست که نيست
تازه انگار که فرداست، بخند
راستي آنچه که يادت داديم
پر زدن نيست که درجاست ٬بخند
آدمک نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست٬بخند
دیگر اگر یارم شوی
چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها پیدا شوی
دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از سفر
آواره گردی در سفر
شب را نخوابی تا سحر
دیگر نمی خواهم تورا
گر باز گردی از خطا
دنبالم آیی هر کجا
ای سنگ دل ، ای بی وفا
دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی
شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی
دیگر نمی خواهم تو را
و اگر آدم هم مثل من آدم بود
و دلش نی لبکی بود حزین
می سرایید به اندازه یک حنجره در گوش زمان
قطعه شعری از عشق
که همین عشق سر آغاز من و عالم بود
قبل از این بود جهان یکه و در تنهایی،
ظلماتی که یقین ماتم بود
پس جهان، بی من یا من بی عالم بود
چیزی که در آن چیز، وجودی کم بود
و تویی جان جهان،
نیز منم کالبدی
ارزشی بود اگر
" بودن ما با هم بود "
(( محمد بهزاد اخگر ))
با تشکر از اکبر عزیز![]()
اگر زمستان خیزگاه موج هاست
و تابستان خوابگاه آن ها
اگر بهار کرانه امید
و پاییز شهر خاطره هاست
عشق همیشه در چشم انداز خیال خواهد زیست
و حیف که علطفه های ساحلی از هیچ اوجی نگذشته اند
نه در حاشیه آبی احساس نه در لبه خاکی اندیشه
و در این هوای شور و نمور،
انگار صمیمانگی عطریست
که تنها روی نبضهای تند بدرقه یا استقبال
جا به جا می شود
تو چون موجی خروشان و سبکبار
تو رویایی،عمیق و بی کرانه
تو چون ابری سراسر موج اندوه
که می گرید دمادم بی بهانه
تو سیمای غمین شامگاهی
تو نقش اشک چشم صبحگاهی
تو خشم سرد توفان خزانی
تو فریاد غریب بی گناهی
تو چون رویا فریب آلودی و
هیچ، نباید داشت از تو چشم امید
سکوتی خفته بر لبهای مهتاب
لهیبی رانده از چشمان خورشید
نمی دانم چه هستی ای آشناسوز
نهانی از نگاه من نهانی
تو ناهمرنگ با من، هر چه باشی
برای بی تابی ام، آرام جانی
| Design By : Night Melody |



