گذشت زمان من را هم خاطره کرد
من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...
اول از همه برایت عشق آرزو می کنم که عاشق شوی و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهایی ات کوتاه باشد و پس از تنهایی ات نفرت از کسی نیابی.
آرزو دارم که اینگونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار...
برخی نا دوست و برخی دوست دار... که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد
و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی...
نه کم و نه زیاد،درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خود غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری، تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تورا سر پا نگاه دارد.
همچنین آرزو دارم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون این
کار ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
امیدوارم گربه ای را نوازش کنی،
به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر می دهد...
چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان!
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هر چند خرد بوده باشد و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چه قدر زندگی در یک درخت وجود دارد....
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی که در عمل به آن نیازمندی
اگر همه این ها که گفتم برایت فراهم شد " دیگر چیزی ندارم که برایت آرزو کنم "
ویکتورهوگو-مجله موفقیت
باز امشب آسمان خیالم ابری است
آرام آرام به گذشته های دور خود قدم می نهم
تمام آرزوهای کوچک کودکی
همانند بازی لی لی دختران از برابر چشمانم عبور می کند
کمی جلوتر از گذشته ...
خواسته های جوانی ام مانند کتابی مصور ورق می خورد
و حال با تمامی احساس، نیازهای گنگ زنانه ام را در آغوش می کشم...
به افکاری که در آسمان خیالم یکی پس از دیگری برهنه می شوند لبخند می زنم
آری،
امشب آسمان را با دستان لرزان خیال به پایین خواهم کشید
قیمتش هر چه باشد، خواهم پرداخت
" ماه از آن من است "
نوشته شده توسط خودم![]()
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنی در فردایی
پیله ات را بگشا . . .
تو به اندازه یک دنیایی
بگذار پرندگان بخوانند
آفتاب را از من دریغ نکن
حتی به اندازه آواز یک چلچله کوچک
بگذار که پنجره به روی تنهایی من آرامش بیاورد
بگذار فقط یک دل سیر
تمام آرزوهای نرسیده ام را
گریه کنم . . .
این جهان پر از صدای پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود
طناب دار تو را می بافند. . .
قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کس نیست که در بیشه عشق، قهرمانان را بیدار کند
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا
همچنان خواهم راند، همچنان خواهم خواند
" دور باید شد، دور "
شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست
پشت دریا ها شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی بازند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریا ها شهری است . . .

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خاموش
شعله ای بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمم نگاه کرد و گفت:
"باید از عشق حاصلی بر داشت"
سایه ای روی سایه ای خم شد
در نهان خانه رازپرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
" بوسه ای شعله زد میان دو لب"
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
نگاه کن !
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
و سنگ ها همه سخت
چه سنگ بارانی است
گیرم گریختی همه عمر
کجا بری پناه ؟!؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
" نه سنگم نه صبور "
دلی که شود از غصه خون ، می ترکد
چه جای دل
که در این خانه سنگ می ترکد . . .
مضرات امتحانات :
۱. افزایش بار علمی به طور ناخواسته
۲ . کمبود شدید خواب و زمان لالا از ۷ ساعت به ۷ دقیقه
۳. رواج غلط پاچه خواری (( برای معلمان ))
۴. افزایش خشونت علیه حیوانات (( خر زنی ))
۵. چپ و چول شدن چشم ها بر اثر روشهای غلط تقلبی
۶. سر درد حاصل از تمرکز برای یافتن راه های مدرن تقلبی
دهقان فداکار پیر شده
چوپان دروغگو عزیز شده
کوکب دیگه حوصله مهمون نداره
کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه
روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه است
حسنک گوسفنداشو فروخته رفته تو یه شرکت آبدارچی شده
آرش کمانگیر معتاد شده
شیرین، خسرو وفرهاد رو پیچونده با دوست پسرش رفته اسکی
رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و با موتور میرن کیف قاپی
(( راستی چی بر سر ما ایرانی ها اومده ؟ ))
زندگی اجباریست ! مرگ هم به اجبار است ! با خواست خدا نمی توان جنگید ! سرنوشت از قبل تعیین شده ! . . . هیچ چیز به دلخواه من نیست و " بودنم " فقط باری است که من به دوش می کشم
نوشته شده توسط خودم![]()
برو در را به روی عشق بستم
وزآن سوزی که در دل بود رستم
برو زین راه برگشتن محال است
که من در پشت سر پل را شکستم
چون نهالی سست می لرزد روحم ازسرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق، ای خورشید یخ بسته
سینه ام سرای نومیدیست
خسته ام از عشق هم خسته
رفته ای و رفتنت را باور ندارم من هنوز
مانده ام تنها به یادت می رسانم شب به روز
عشق ما آن چینی پر نقش و نگار
با هزاران بند زن دیگر نمی آید به کار
خاطرات زنده ای در دفتر قلبم بجاست
لیک در تو رقص مرگ خاطرات من بجاست
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
.
.
.
.
.
.
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
گفتم ای خوبم به فریادم برس افتاده ام از پا
ولی باور نکردی
گفتم از نا مهربان بودن پشیمان میشوی فردا
ولی باور نکردی
گفتم از ناباوری مردم، بیا و باورم کن
کم کن آزارم که می مانی تک و تنها
ولی باور نکردی
اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد رفتی
سوختن ها را تماشا کردی و پرپرزدن ها را
ولی باور نکردی
...............
آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ،
چه ساده گذشتی از این همه احساس ...
| Design By : Night Melody |








