گذشت زمان من را هم خاطره کرد
من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...
خنده ها می شکفد بر لب ها ،
تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی
همه بر درد کسان می نگرند،
لیک دستی نبرند، از پی درمان کسی
از وفا نام مبر، آن که وفا خواست کجاست؟
ریشه عشق فسرد،
واژه دوست گریخت ! سخن از دوست مگو،
عشق کجا ! دوست کجا !

شاید به شانه های تو پیوستم
لبخندهای نازک من شاید ،
نشان دهند به تو راهی . . .

ارسال شده توسط مانیک عزیز![]()
چه خوش آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
نماند هیچش الا " هوس قمار دیگر "
پرت می شوم آنطرف تر از خدایی که دیگر صدای پیرش به گوش هیچ پیامبری نمی رسد !

ارسال شده توسط مانیک عزیز![]()
میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم
بگو سلام بگویم یا خداحافظ ؟

ارسال شده توسط : مانیک عزیز![]()
پنجره ای نشانم دهيد.
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
روشنايی خورشيد را از ياد برده ام
آسمان پر ستاره را نيز.
پنجره ای نشانم دهيد.
پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.
در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند . . .

دانی از زنگی چه می خواهم ؟
من تو باشم
پای تا سر تو

زندگی گر هزاره باره بود
بار دیگر تو
بار دیگر تو
ولي بهترين بوتهاي باش كه در كناره راه ميرويد.
اگر نميتواني بوتهاي باشي،علف كوچكي باش و چشمانداز كنار شاه راهي
را شادمانهتر كن ...
اگر نميتواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش،
ولي بازيگوشترين ماهي درياچه!
همه ما را كه ناخدا نميكنند، ملوان هم ميتوان بود.

در اين دنيا براي همه ما كاري هست كارهاي بزرگ،
كارهاي كمي كوچكتر و آنچه كه وظيفه ماست،
چندان دور از دسترس نيست.
اگرنميتواني شاه راه باشي،كوره راه باش،
اگر نميتواني خورشيد باشي، ستاره باش،
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند.
" هر آنچه كه هستي، بهترينش باش "
اين حوالي هميشه پاييز است
و درختان لبريز اتفاق زرد
و سبزي، خاطرهايست محو و فراموش
كلاغها ديگر انتظار را با قار قار، اعتراض نميكنند
و گاهي حجم سياه ساكتشان را در برابر چشمانم از خورشيد عبور مي دهند

من، گاهي به مهماني گل بوته هاي گذشته مي روم در خاطره ام
بر روي برگ هاي خشك خس خس كني كه شكست از كولشان بالا مي رود، راه مي روم
و از ناله هاي ناگزيرشان هميشه به گوش مي رسد:
[...كجاست شكوه گذشته...]
خورشيد خسته تر از هميشه
آنقدر خسته كه زود مي رود و دير مي آيد
و نگاهش را پيكر نحيف مورچه نيز نمي فهمد
بهار كمي آنطرف تر در ايستگاهي متروك
به انتظار قطاريست
كه هيچگاه از اين حوالي عبور نميكند
هرگز آرزو نکردم
یک ستاره در سرابی آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقه ی گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند
بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیم ها نوازشم کنند ...
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شرم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابه لای بوته هایم
پنهان نموده ام

به یاد هم چرا؟ با هم بنوشیم
به خود گاهی نظر کردن حلال است
نترس آیینه من بی سوال است
بیا آیینه باش نیست چیزی
چرا از نیمه خود می گریزی؟

سکوتم را تو خود معنا کن ای دوست
برایش پاسخی پیدا کن ای دوست
با آن توفان رنگ و رنگ
که بر پا، در دیده می کند
چو پار سال

خاموش خود منم !
مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال
در سینه ، در تنم !
((شاملو))
روزی که حوا سیب ممنوعه را چید، گناه بوجود نیامد
آن روز یک فضیلت پر شکوه به دنیا آمد:
" نا فرمانی "

گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشم هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعلهء چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
آه می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم ! آهوکم
چه نشستی غافل ؟!
کز گزندم نرهی گر چه پرستار منی
پس از این دره ی ژرف
جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه
پشت آن قله ی پوشیده ز برف
نیست چیزی ،خبری
ور تورا گفتم چیزه دگری هست ،نبود
جز فریب دگری
من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من و با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی چه غمیست
یا نگاه تو ،که پر عصمت و ناز ،
بر من افتد ؛ چه عذاب و ستمی است
دردم این نیست ولی ،
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو چون مرده ی چشم سیهت
منشین امــــــا با من ، منشین
تکیه بر من نکن ای پرده ی طناز حریر
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم
گرگ هـــاری شده ام
" اخوان ثالث "
| Design By : Night Melody |


