گذشت زمان من را هم خاطره کرد
من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...
ساده ترین کار دنیا خودت بودن است
حسرت آزادی را خواهی خورد اگر کسی باشی که دیگران تاییدت می کنند

دره های مه آلود و آرزوی گم شدن ،
این سرنوشت کسانی است ،
که قدشان از دیوارهای شهر بلندتر است.

وقتي از قتل قناري گفتي
دل پر ريخته ام وحشت كرد .
وقتي آواز درختان تبر خورده باغ در فضا مي پيچد
از تو مي پرسيدم :
به كجا بايد رفت ؟
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غم من غربت تنهائي هاست
برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن از ورطه هستي مي داد
يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد:
در قفس طوطي مرد
و زبان سرخش
سر سبزش را بر باد سپرد 
...
من كه روزي فريادم بي تشويش
مي توانست جهاني را آتش بزند
در شب گيسوي تو
گم شد از وحشت خويش
(( حمید مصدق))
وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست
وحشت از غصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوانه ی ماست
در تو غرور از توان من فزونتر
در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر
اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست
اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت
اي كاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت
انديشه روز و شبم پيوسته اين است
((من بر تو بستم دل ؟
دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
در پاي بت هائي كه بايد مي شكستم ))
اينك دريغا آرزوي نقش بر آب
اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر
در من،
غم بيهودگي ها مي زند موج
در تو،
غروري از توان من فزونتر
عبور باید کرد تا افق پیداست
عبور باید کرد تا جای قدم هایت برجاست
عبور باید کرد تا خدا اینجاست
عبور باید کرد از مقابل این لبخندهای فرو خورده
از میان این منظره های چروک خورده
از اجتماع این همه قلب های ترک خورده
باید وا گذاشت و رها کرد
این عشق های خط خطی را
این ثانیه های پاپتی را
باید عبور کرد از امواج بی کسی
باید عبور کرد 
عبور باید کرد تــا بهار
تـا سرسبزی چنار
تا بوی خوش یار
باید ترک کرد همه ی آسودگی ها ی پوشالی را
تمام دلخوشی های تکراری را
این همیشه عاشقانه های سفالی را
عبور باید کرد تا نـور
تا هـور
تا لمس بی واسطه ی حضور
| Design By : Night Melody |



