تبليغاتX
گذشت زمان من را هم خاطره کرد

گذشت زمان من را هم خاطره کرد

من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...

شنیدم در زمان خسرو پرویز

گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش

قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی

به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش

بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار

بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست

سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

 

گذشت و روزی آمد نامه از مرد

گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی

نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟

بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو

ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم،  کیفور کیفور

بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است

غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق  و باطوم

تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است

بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد

درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟

کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم

چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلا نداریم

شکنجه ، اعتراف، عمرا نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم

روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا

گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست

نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا

فقط خود کار قرمز نیست این جا

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت توسط سارا| |

در يكي از كلاس هاي دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاريابي به دانشجويان خود بود

1-  شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن ، به اين ميگن بازاريابي مستقيم

2-  شما در يك مهماني به همراه دوستانتون، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يكي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي كنه و مي گه اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج كن ، به اين مي گن تبليغات

3-  شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" به اين ميگن بازاريابي تلفني

4-  شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله كراواتتون رو مرتب مي كنين و ميرين پيشش ، اون رو به يك نوشيدني دعوت مي كنيين وقتي كيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي كنين ، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي كنين و اون رو به يك سواري كوتاه دعوت مي كنين و ميگين در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي كني؟ ، به اين ميگن روابط عمومي

5- شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين كه داره به سمت شما مياد و ميگه شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي كني ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري

6-  شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، بلافاصله اون هم يك سيلي جانانه نثار شما مي كنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري

7-  شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي كنه ، به اين مي گن شكاف بين عرضه و تقاضا

8-   شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه من پسر ثروتمندي هستم  با من ازدواج كن به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا

9-   شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه بگين من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن منع ورود به بازار

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت توسط سارا| |

 

 

قطعاً خاك و كود لازم است تا گل سرخ برويد.

 

اما گل سرخ نه خاك است و نه كود

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت توسط سارا| |

 

 اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن

 و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

 و  چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

 در بهشت تنها بودن سخت تر از  کویر است

 

( دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت توسط سارا| |

 

بازوهایت  را بر سطح پیرترین ستاره یافتم
برگ ها مچاله شدند

دوباره آرزو کردم
فضا  شکسته شد


ستاره ها از پایه های میزتحریر
بیرون خزیدند

در تاریکی ایستاده بودی
نیمه ی روشن ات  دور می شد

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت توسط سارا| |

Design By : Night Melody