گذشت زمان من را هم خاطره کرد
من متولد پاییزم ، فصل افتادن برگ ، فصل تولد رنگ ...
ازش پرسیدم : دوستی برای تو چه مفهومی داره ؟
گفت : دوستی خیلی ارزشمنده و هیچ وقت از بین نمیره،
حتی اگه تو ازدواج کنی یا حتی اگه من ازدواج کنم !
...
تا اینکه یه روز با یکی آشنا شد و این دوستی ارزشمند، کم رنگ و کم رنگ تر شد
دیگه نه سلامی کرد نه سراغی گرفت.
به تازگی ازدواج کرد و رفت ...
الان از اون دوستی فقط یه دنیا حرف و یه عالمه خاطره باقی مونده،
اونم فقط برای من !

نوشته شده توسط خودم![]()
رو اسمش خيلي فكر كردم، دوست داشتم اسمي رو انتخاب كنم كه هم تو يادها بمونه هم معني دار باشه و محدود به يه زمان خاصي نشه.
هر ثانيه ميتونه با گذشتنش، يه خاطره اي براي ما بوجود بياره.
به همين خاطر تصميم گرفتم اسم " گذشت زمان من را هم خاطره كرد " را انتخاب كنم.
وبلاگ ساخته شد. در ابتدا فقط اشعاري رو گذاشتم كه خيلي ها نشنيده بودن يا توي وبلاگ هاي ديگه نبود.
علاقه ام به شعر و عكس و نقاشي باعث شد كه عكس و نوشته هايي كه تا به امروز گذاشتم بهم مرتبط باشند و يه جوري مكمل همديگه (( نميدونم موفق بودم يا نه اما سعي ام رو كردم )).
وقتي مي خواستم وبلاگم رو بسازم صرفا براي دل خودم بود، اما نظراتي كه ديگران در مورد وبلاگم ميدادند انگيزه ي منو قوي تر كرد براي بهتر شدنها.
از همون ماه هاي اول دوستان خوبي پيدا كردم " حميدرضا معظمي، طارق عزيز، بابي جني، نيلوفر گل، همسفر غم، ساحل دل، مانيك و ... " كه تشويقم كردن به شعر نوشتن.
اين ثانيه ها مي گذشت و هر كدومشون خاطره اي براي من بوجود مياورد ...
شروين عزيز نويسنده وبلاگ " يك گاو روايت مي كند " من رو تو نوشتن داستان هاي كوتاه خيلي خيلي كمك كرد.
روزهاي ديگه اي هم اومدند و رفتند و من با دوستان ديگري در دفتر مجله موفقيت آشنا شدم، دوستاني كه آشنايي با آنها باعث افتخارم بود
(( كلاغ راست مغز عزيز، لبخند نيشخند زهر خند، قاصدك ايروني، زنده باد زندگی و ... ))
و ديگر دوستاني كه اين اواخر بيشتر با وبلاگهاشون آشنا شدم
((دست خيالُ کولی وشُ ، گوربان،خیانت، انار زرد و انار صورتي، سلام آمدم تا با تو سخن بگويم، باز هم كتاب تنهايي من ورق خورد، نقش خيال، ساغر تمنا، و ... ))
........
دوست داشتنم هم از طريق همين وبلاگ آغاز شد (( يكي از بهترين خاطرات عمرم )) كه گذشت و گذشت و گذشت تا به امروز رسيد و كلي خاطرات قشنگي كه از اون روزها فقط برام موند.
.........
از همه ي شما ممنونم
و دوستتون دارم

دنیا اینجوریه دیگه، ساز خودش رو میزنه اکثر آدما دارن به ساز دنیا می رقصن
نباید یه گوشه بشینی و منتظر بشی که دنیا اون آهنگی رو که تو دوست داری رو بزنه تا تو باهاش برقصی !
زندگی از حرکت واینمی ایسته و تو نبض لحظه جریان داره
پس یا از بودن در جریان زندگی لذت ببر
یا انقدر خودتو قوی کن که بتونی دنیا رو وادار کنی سازشو با آهنگ زندگیه تو کوک کنه

نوشته شده توسط خودم![]()
می نویسم، باز هم می نویسم و می نویسم
اما هنوز فکری به انجام نرسیده فکری دیگه توی سرم شکل میگیرد.
هنوز نمی دونم از کجا شروع کنم !
میرم توی آینه خودم رو نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم که
اصلا این " من جدید " درون خودم رو نمی شناسم.
چند وقتی میشه که اون داره از درون من رو نگاه می کنه
و شاهد تمام کارهای من شده، آخه تازگی ها اومده سراغ من.
درست از زمانی که با تو غریبه شدم.
آره با تو، با توئی که دیگه نمی شناسمت.
ببینم تو هنوز همونی هستی که بودی ؟
همونی که از رگ گردن بهم نزدیک تر بود ؟
پس چرا دیگه حست نمی کنم ؟ نه توی قلب نه توی باورهام !
تو چطور؟ تو من رو می شناسی ؟
اصلا چی شد که یهو رفتی ؟
آهان. . .
فهمیدم، تو هم خسته شدی درست مثل من !
من هم خسته ام، از تو، از خودم، از این دنیای سوخته ات.
تو باختی خدا، من رو هم بازنده کردی.
من و تو باورهامون رو باختیم
اما با این تفاوت که تو خدایی و می تونی با یه اشاره همه چی رو نابود کنی و از نو بسازی،
اما من فقط نابود می شوم و تو دوباره من رو از نو جور دیگه ای می سازی.
من دوباره توی نگاه خسته ی دنیا، توی وزش بادهای عاصی،
توی همهمه امواج دریا ها، توی وحشیگری های یک قوم
یا سنگدلی یه کرکس و مکاری یک روباه زاده می شوم.
آره من دوباره آغاز می شوم. توی خشم تو نابود می شوم توی جهنمت می سوزم
و توی بهشت بی آرامشت ساکن می شوم، درست همونطوری که خواست توست.
دوباره متولد می شوم توی تمام هستی تو،
که واسه سرگرم شدن خودت بوجودشون آوردی.
من بارها و بارها آغاز می شوم و باز هم روزی دیگر، نوعی دیگر،
همانطوری که برایت سرگرم کننده تر است
در جایی دیگر باز هم از نو شکل می گیرم.

نوشته شده توسط خودم![]()
ببخشید من شما رو می شناسم ؟
چرا اینجوری نگاهم می کنی ؟
من شما رو قبلا جایی دیده ام ؟
خیلی معذرت می خواهم، اما چرا اصلا حرف هاتون برایم آشنا نیست ؟
چرا هر چی فکر می کنم یادم نمی آید ؟
کجا داری میری ؟
متاسفم . . . ![]()
دل من فراموشی گرفته !
خدا نگهدارت

نوشته شده توسط خودم![]()
اون که از اولش گفته بود که منو نمی خواد، اون که بهم گفته بود وابسته اش نشم . . .
آره اون از اولش گفته بود، گفته بود که ماله من نیستش و صرفا دوستیم
اما، اما . . .
دلم به حرفاش گوش نکرد، آخه از وقتی دیدش اونو خواست.
با تمام وجودم خواستمش،
با تمام نیازم فریاد زدمش.
همه جوره قبولش داشتم مثه یه بت پرست می پرستیدمش.
زمان می گذشت و من بیشتر از پیش میخواستم که کنارش باشم،
تا اینکه یه روز به من گفت که از نظر احساسی وابسته کسی دیگه شده .
تازه همون موقع بود که حرفاشو شنیدم،
تازه همون وقت بود که عمق حرفاشو احساس کردم
و یه دفعه وجودم از تلخیه تنهایی پر شد . . .

حالا من موندم و دل رفته به باد واسه من شعر و غزل رفته به باد
منم و وحشت تردید یه عشق به گمونم دل من رفته به باد
نوشته شده توسط خودم![]()
به چشمای بی نورش،
نمی تونست حرف بزنه اما من تو نگاهش می خوندم که می گفت : پشیمونه
اما دیگه فرصتی واسه گفتنش نداشت و فقط نگاه می کرد.
یاد آخرین دیدارمون افتادم که خیلی ساده رفت بی هیچ فرصتی برای خداحافظی . . .
هنوزم نمی دونم چرا رفت !
وقتی رفت نگاش سرد بود و لباش رو با سکوت تلخ و عذاب آور دوخته بود
رفت ... آره رفت حتی برنگشت تا نگاهم کنه.
الان دوباره روبرومه اما هنوزم نگاهش سرد و بی روحه و لبانش هنوز هم بسته،
تنها تفاوتش با اون موقع اینه که ته نگاهش یه پشیمونی موج میزنه و رو لبانش واژه های تاسف ماسیده
اما دیگه دیر شده، خیلی دیر
دیگه هیچ فرصتی واسه بیانشون نداره
اون رفت واسه همیشه ی همیشه . . .

نوشته شده توسط خودم![]()
از دیدن این همه جمعیت سرم گیج میره
معنی عجله رو میشه تو مترو فهمید.
کی فکر می کنه این همه جمعیت اینجا زیر زمین وجود داره!
احساس نفس تنگی می کنم،
صدای سوت قطار که تازه به ایستگاه رسیده، دویدن آدمی که با عجله از
پله برقی می ره پایین تا قبل حرکت قطار و بسته شدن در وارد واگن بشه،
با این که می دونه حتی اگه پرواز کنه به قطار نمی رسه باز هم می دود.
هنوز 30 ثانیه نشده درب قطار بسته می شه.
یک دقیقه انتظار، قطار بعدی، باز هم همان هیاهو و عجله، سوار می شیم.
نمی دونم چرا آدما اصلا نگاه نمی کنن که کسی رو صندلی نشسته یا نه،
همه آماده نشستن هستن
یکی رو پای اون یکی می شینه و انگار تازه حس می کنه که صندلی خالی
نبوده و با دلخوری بلند می شه.
خیلی جالبه عجیب ترین صحنه ها اینجا زیر زمین اتفاق میفته![]()
از صبح که چشماشو باز کرد شروع به دویدن توی این شهر شلوغ و کثیف کرد با اون جثه کوچیکش همه
جا می رفت، جایی نبود که نگشته باشه به همه جا سر می زد، دنبال جایی برای زندگی می گشت.
هر روز با نگاه های متعجب آدم ها روبرو می شد. بعضی از این آدم ها با چندش و یا با چشمانی از
حدقه بیرون زده به صورت ظریف و جثه کوچیکش نگاه می کردند.
این نگاه های خیره برای او فرقی نمی کرد به این نوع نگاه ها عادت کرده بود.
او همچنان از این گوشه به اون گوشه شهرمی رفت، تا شب همه جا رو خوب گشته و یاد گرفته بود و حالا
بعد چند روز دوندگی لبخند رضایتی بر لب های رنگ پریده اش نقش بست. به خانواده و دوستانش فکر
کرد و با آن ها تماس گرفت و گفت که به شهر بیایند.
در سوراخی خزید درهدف و فکرش غوطه ور بود و به ناداني انسان فکر مي کرد که نا آگاهانه شهر خود
را تسليم ما مي کنند با موذی گری اندیشید ما این شهر را فتح خواهیم کرد و به " شهر موش ها " تغییر نام
خواهیم داد !!!
نوشته شده توسط خودم![]()
پیرمرد خودش رو تو آیینه نگاه کرد،امروز روز مهمی برای او بود با امروز می شد ۲۹۸۸۱ روز که
زندگی رو پشت سر گذاشته بود. بعد از ظهر همان روز دختر و نوه هایش جشن کوچکی را به مناسبت
تولد ۸۴ سالگی برایش تدارک دیده بودند.
دوباره به روزهای گذشته برگشت. وقتی 5 ساله بود از روسیه به ایران آمدند، پدرش ایرانی و مادرش اهل
روسیه سفید بود. روزهای بازی خود با کودکان همسایه اشان را به یاد می آورد،با یاد آوردن دختر همسایه
که عاشقش شده بود لبخندی به لب آورد چه ماجراهایی را پشت سر گذاشته تا توانسته بود سرانجام با او ازدواج کند.
تنها حرفه ای که در این مدت زندگی یاد گرفت و علاقه داشت عکاسی بود.
او ازاولین عکاسان و بهترین آن ها بود اما اکنون جز نامش در برخی از مجلات و حافظه تعداد اندکی از
دوستان چیزی باقی نمانده بود.
اکثر هم دوره هایش یا الان زیرخروارها خاک بودند یا حرفه آن ها را پسرانشان ادامه می دادند.
آه . . .
حاصل این عمر اندک او 3 دختر و یک پسر بود،پسرش را در 14 سالگی برای ادامه تحصیل به انگلیس
فرستاد و دو دختر دیگر بعد ازدواجشان دست سرنوشت هر کدام از آن ها را به غربت فرستاد تنها دختر
وسطی کنار آن ها باقی ماند.
زنش را که عاشقانه دوست می داشت ۷ سال پیش از دست داد.
هنگامی که بازنشسته شد نوه هایش کوچک بودند که نمی توانست حرفه خود را برای آن ها یادگار بگذارد ...
صدای زنگ در او را از افکار گذشته بیرون کشید، به آرامی در را گشود
صدای شاد دختر و نوه هایش را شنید که برای او سرود تولد می خواندند. موقع بریدن کیک پیرمرد درست
مثل بچه ها شده بود و ذوق فوت کردن شمع ها را داشت.
پسر به پیرمرد گفت که لبخند بزند تا او ازش عکس بگیرد!
پیرمرد نگاهی به دوربین انداخت و پیش خود فکر کرد که این دوربین های جدید چقدر با دوربین هایی که او
با آن ها سر و کار داشت متفاوت بود،
برای بار چندم از پسر پرسید که حلقه فیلم در کدام قسمت این دوربین جا می گیرد و پسر باز هم با صبوری
توضیح داد که این دوربین ها نیازی به حلفه فیلم ندارد و عکس در حافظه آن ها ذخیره می شود.
پیرمرد فقط نگاه می کند و مثل همیشه متوجه حرف های پسر نمی شود و باز می پرسد خب عکس این
دوربین ها چگونه ظاهر می شود؟ پسر به آرامی توضیح می دهد که باید توسط کامپیوتر دیده می شود.
اما باز هم پیرمرد حرف خودش را می زند گیج شده است، پسر این بار می خندد و میگوید من عکس های
تولد را چاپ می کنم و به شما حتما می دهم.
درنگاه پیرمرد هنوزهم سوال دیده می شود. پسر: حاضر؟
پیرمرد برای گرفتن عکس لبخند کمرنگی می زند و مانند گذشته ژست می گیرد،سرش را مقداری متمایل
می کند و نگاهش را به نقطه ای دیگر می دوزد
چیک . . .
عکس در حافظه ذخیره شد !
نوشته شده توسط خودم![]()
روی یه نیمکت داخل یه پارک کوچیک می نشینم و سرم را به عقب خم میکنم و
چشمانم را می بندم و به موسیقی: " آواز زندگی " که توسط گنجشک های روی درخت
در حال اجراست گوش می دهم.
در سکوت ذهنم با آن ها هم صدا می شوم و می خوانم، لذتبخش ترین سرودی است که
شنیده ام.
چشمانم را باز می کنم و به عبور آدم ها از کنارم دقیق می شوم
عده ای با چهره های گرفته، خسته از روز سپری شده و بی تفاوت به حضور من و
موسیقی در حال اجرا عبور می کنند،
برخی دیگر به قدری درگیر تعلقات خود هستند که اصلا حواسشون به موسیقی
آسمونی نیست،
گروهی دیگر رقص کنان از کنارم با لبخندی می گذرند، حرکات و نگاهشون با موسیقی در
حال اجرا اجین شده و هارمونی زیبایی ایجاد می کند شوق و لذت و هیجان در
وجودشان سرشار است، چشمانم را دوباره می بندم تا خاطره این صحنه همیشه در خیالم
حک شود.
احساس پرواز میکنم، به آسمان آبی بالای سرم نگاهی می اندازم
گروه موسیقی گنجشک های دوره گرد در آسمان پر می گشایند و می روند تا در جایی
دیگر باز هم سرود زندگی را سر دهند.
من هم با آن ها می روم، می روم جایی دیگر تا برای زنده گانی دیگر سرود زندگی ام را
سر دهم
نوشته شده توسط خودم![]()
روزها را با حسرت دیروزها و امروزها سپری می کنیم و از فرداها گوری برای دیروزها و امروزها می سازیم.
خاطراتی که از گذشتن دقایق داریم تبدیل به غباری کمرنگ و کمرنگ تر می شود،
ناباورانه به روزهای از دست رفته نگاه می کنیم و نمی دانیم که چگونه آن روزها از کنار ما گذر کردند و ما چه ساده و مفت آن ها را باخته ایم.
زندگی قمار دقیقه ها و ثانیه هاست و در این قمار برد با کسی است که از ثانیه های که در دست دارد بهترین استفاده را بکند.
پس باید قبل از این که زمان جبران نیز از دست برود تکانی به خود بدهیم
پس با گام هایی استوار، گردنی برافراشته و با چشمانی بیدار به سوی آینده بتاز و از دقیقه ها و ثانیه های باقی مانده دردست درست استفاده کن
نوشته شده توسط خودم![]()
باز امشب آسمان خیالم ابری است
آرام آرام به گذشته های دور خود قدم می نهم
تمام آرزوهای کوچک کودکی
همانند بازی لی لی دختران از برابر چشمانم عبور می کند
کمی جلوتر از گذشته ...
خواسته های جوانی ام مانند کتابی مصور ورق می خورد
و حال با تمامی احساس، نیازهای گنگ زنانه ام را در آغوش می کشم...
به افکاری که در آسمان خیالم یکی پس از دیگری برهنه می شوند لبخند می زنم
آری،
امشب آسمان را با دستان لرزان خیال به پایین خواهم کشید
قیمتش هر چه باشد، خواهم پرداخت
" ماه از آن من است "
نوشته شده توسط خودم![]()
زندگی اجباریست ! مرگ هم به اجبار است ! با خواست خدا نمی توان جنگید ! سرنوشت از قبل تعیین شده ! . . . هیچ چیز به دلخواه من نیست و " بودنم " فقط باری است که من به دوش می کشم
نوشته شده توسط خودم![]()
سال ها و ماه ها،
هفته ها و روزها،
دقیقه ها و ثانیه ها
یکی پس از دیگری می آیند و می روند
شب می آید روز می رود، روز می آید شب می رود!
تکرار در تکرار می شود
من در امتداد این تکرار می بینم
به ناگاه زمین از چرخش باز می ماند
ابرها در آسمان ساکن می گردند
ستاره ها به آسمان سنجاق می شوند
و زمان می ایستد
سکوت سکوت سکوت
.
.
.
اما نه
گوش کنید
صدایی به گوش می رسد
باز در جایی خدا دنیای دیگری می سازد
نوشته شده توسط: خودم![]()
| Design By : Night Melody |







